فقط اولین دوست داشتن درد دارد!
همانی که وقتی میرود
نمیدانی چطور به دلت بفهمانی
که محاسباتت غلط از آب درآمد...
چطور بگویی نشد
که نشکند...
نریزد...

بعد ها دوست داشتن هایت
نه به قوت قدیم است
نه دردناک!
جوری علاقمند میشوی
که رفتن را به طورِ پیش فرض
روی تنظیماتِ دوست داشتنت خواهی داشت...

دوست میداری
اما اگر چند بار آنی بشود که نباید
حرفی بزند که بهم بریزدت
دوست داشتنت بر حسبِ تنظیمات
به نداشتن میل میکند!
بهتر بگویم
دوستش خواهی داشت
اما اهمیتی ندارد داشته باشی اش یا نه!

اینجاست که میفهمی
دوست داشتنت
پوست کلفت کرده!
دیگر آنی نیست که با این رفتن ها بلرزد
میفهمی چه میگویم؟!
پوست کلفت میکند...



تاريخ : پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 | 20:27 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

من به باغِ گلِ سرخ ،
همرهِ قافلۀ رنگ و نگار
به سفر رفتم
از خاک به گُل
رقصِ رنگینِ شکفتن را
در چشمۀ نور
مژده دادم به بهار.
من به باغِ گلِ سرخ
زیرِ آن ساقۀ تر
عطر را زمزمه کردم تا صبح.
من به باغِ گلِ سرخ
در تمامِ شب ِسرد
روشنایی را خواندم با آب
و سَحر را
به گل و سبزه
بشارت دادم



تاريخ : پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 | 20:22 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

گاهی دلتنگى
شبیه دیدن عکسی قدیمی میان آلبوم خانوادگی ست،
شبیه پیداکردن نوشته ای غبارگرفته
از زیر فرش های کفِ اتاق،
چیزی مانند بوی کمرنگِ عطر
از شیشه ی خالی ادکلن مورد علاقه ات،
دیدن شاخه گلی خشک
میان صفحات کتاب قطوری که مدت ها بازش نکرده ای،
خواندن دوباره ی کارت پستال های نَم کشیده
و ملاقات اتفاقی با چهره ای که سال ها پیش همسایه ات بوده ...

ما در گذشته هایمان زندگی می کنیم
و همیشه جسممان
به ناچار
به روزهای بعدی منتقل می شود.



تاريخ : پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 | 20:18 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

فقط ڪَفتن "دوستت دارم" نیست
بگذار دوست داشتنت
مثل نشانے خانـہ اے باشد
ڪـہ نـہ از ڪوچـہ اش معلوم است
نـہ از رنگ درش
و نـہ از پلاڪش
و فقط آن را
از عطر ڪَل هاے باغچـہ اش میشناسی



تاريخ : پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 | 20:11 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺣﺮﻓﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ
ﺷﮑﻨﺠﻪ ﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ِ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭﻩ ﮐﻦ
ﻭ ﻫﺮﺍﺱ ﻣﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ
ﺗﺮﺍﻧﻪ ﯾﯽ بیهوده ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﺪ...
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﯼ ﻣﺎ
ﺗﺮﺍﻧﻪ ﯼ بیهودﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ
ﺣﺮﻓﯽ بیهودﻩ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺣﺘﯽ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﯿﺰ ﺑﺮ ﻧﯿﺎﯾﺪ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ِ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﻣﺎ ﺍﮔﺮ
ﺑﺮ ﻣﺎﺵ ﻣﻨﺘﯽ ﺳﺖ ؛
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ
ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺩﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺳﺖ .



تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 12:49 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(1)

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جايي دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالي
که خوش آهنگ و فرح بخش هوايي دارد
پير دردي کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايي دارد
محترم دار دلم کاين مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همايي دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهي که به همسايه گدايي دارد
اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد
ستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق
هر عمل اجري و هر کرده جزايي دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادي روي کسي خور که صفايي دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
و از زبان تو تمناي دعايي دارد



تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 12:46 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

رسیده ام به خدایـی کــه اقتباسی نیست

شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست

خدا کســــی است کـــه باید بــــه دیدنش بروی

خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست

به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند

خطا نکردن ما غیـــــر ناسپاسی نیست

به فکر هیـچ کسی جز خودت مباش ای دل

که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

دل از سیاست اهل ریـــا بکن، خود باش

هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست



تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 12:37 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

نمی دانم چه مرگش شده
این روزها
هی میلرزد
وقتی صبح
با صدایی بیدار می شوم و
میدوم سمت پنجره
زنِ همسایه کیف شوهرش را گرفته و مرد
پاشنه ی کفشش را بالا میکشد
کیف و آغوش را با هم میدهد
بی انصاف میلرزد
میلرزد

وقتی ظهر
میروم برایِ خودم سیگار بگیرم
و کنجِ غربتِ پارک دودش کنم
زن شامی اش را لقمه میکند و مرد
برایش نوشابه باز میکند
خنده هایشان کفترها را میپراند
بی انصاف میلرزد
میلرزد

وقتی شب
خودم را به رخوت کاناپه تکیه میدهم
هی کانال عوض میکنم
هی زن نگاهش در نگاهِ مرد گره می خورد و
هی مرد گره را کور میکند و
هی گارگردانِ لعنتی کات نمیدهد
بی انصاف میلرزد
میلرزد

تنها که باشی
دلت حتی
از دیدنِ یک " جفت " کفش هم
میلرزد !



تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 12:32 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد
لیلی و مجنون قصه‌ی شیرین‌تری دارد

دیوان‌حافظ را شبی صد دفعه می‌بوسی
هر دفعه از آن دفعه فال بهتری دارد

حتی سوالات کتاب تست کنکورت
عاشق که باشی بیت‌های محشری دارد

با خواندن بعضی غزل‌ها تازه می‌فهمی
هر شاعری در سینه‌اش پیغمبری دارد

حرف‌دلت‌را با غزل‌حالی‌کنی‌سخت است
شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد



تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 12:26 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

کسی می داند کجا سنگ صبوری می فروشند؟

دل غمگینی دارم که سالهاست در آرزوی درد دل کردن با سنگ صبوری است

تا رازهای مگویش را بی هراس از نگاه های غرق در سوء ظن ،

پچ پچه های مردد و نگاه های مشکوک ،

بر گوش سنگ صبورش زمزمه کند.

و بیم آن را نداشته باشد که کسی قضاوتش کند.

سرزنشش کند و باد ،

اسرار پنهانش را که کسی جز آینه نمی داند بر سراسر شهر منتشر کند،

تا مردم تصویر اندوهش را قاب بگیرند.

دل غمگینی که در تمام عکس ها لبخند می زند تا کسی نفهمد

غریبه ای در این حوالی پرسه می زند که راز شبهای سیاه را می داند

و می ترسد از آنچه که نمی داند و از آنچه که میداند و آنچه که خواهد دانست.

و می ترسد از کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد ...

خبر ما را با خود به شهر ببرد کسی که نمی داند کجا سنگ صبوری می فروشد.

رازهای من مدتهاست که در پستوی دلم خاک می خورد



تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 10:15 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید